پهلوانان شهر جادوییم‌، گام بر آهن مذاب زدیم‌

لرزه بر جان کوه افکندیم‌، بند بر گردن شهاب زدیم‌

نعره تا برکشید پیل دمان‌، بر تنش کوفتیم گرز گران‌

چشم تا باز کرد دیو سپید، بر سرش سنگ آسیاب زدیم‌

... ولی این خوابهای رنگارنگ پاره شد با صدای کشمکشی‌

اسپ ما داشت اژدها می‌کشت‌، لاجرم خویش را به خواب زدیم‌

تیر گز هم اگر به چنگ آمد، که توان‌ِ کمان‌کشیدن داشت‌؟

صبر کردیم تا شود نزدیک‌، خاک بر چشم آن جناب زدیم‌

رخش را در چرا رها کردیم تا که تهمینه‌ای نصیب شود

او به دنبال رخش دیگر رفت‌، ما خری لنگ را رکاب زدیم‌

تا که بوسید دست ما را سیخ‌، گذر از مهره‌های پشتش کرد

این‌چنین برّه روی آتش رفت‌، این‌چنین شد که ما کباب زدیم‌

هفت خوان را به ساعتی خوردیم‌، شهره گشتیم در گرانسنگی‌

لاجرم در مسیر کاهش وزن مدتی صبح‌ها طناب زدیم‌

جوشن پاکدامنی که نبود، و از آن شعله ایمنی که نبود

ما سیاووش‌های نابغه‌ایم کرم ضد آفتاب زدیم‌

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت‌

پياده آمده‌ بودم‌، پياده خواهم رفت‌

طلسم غربتم امشب شكسته خواهدشد

و سفره‌ای كه تهی ‌بود، بسته خواهدشد

و در حوالی شبهای عيد، همسايه‌!

صدای گريه نخواهی شنيد، همسايه‌!

همان غريبه كه قلك نداشت‌، خواهد رفت‌

و كودكی كه عروسك نداشت‌، خواهد رفت‌

منم تمام افق را به رنج گرديده‌،

منم كه هر كه مرا ديده‌، در گذر ديده‌

منم كه نانی اگر داشتم‌، از آجر بود

و سفره‌ام ـ كه نبود ـ از گرسنگی پر بود

به هرچه آينه‌، تصويری از شكست من است‌

به سنگ‌ سنگ بناها، نشان دست من است‌

اگر به لطف و اگر قهر، می ‌شناسندم‌

تمام مردم اين شهر، می ‌شناسندم‌

من ايستادم‌، اگر پشت آسمان خم شد

نماز خواندم‌، اگر دهر ابن ‌ملجم شد

طلسم غربتم امشب شكسته خواهد شد

و سفره‌ام كه تهی بود، بسته خواهد شد

غروب در نفس گرم جاده خواهم ‌رفت‌

پياده آمده‌ بودم‌، پياده خواهم ‌رفت‌

چگونه بازنگردم‌، كه سنگرم آنجاست‌

چگونه‌؟ آه‌، مزار برادرم آنجاست‌

چگونه باز نگردم كه مسجد و محراب‌

و تيغ‌، منتظر بوسه بر سرم آنجاست‌

اقامه بود و اذان بود آنچه اينجا بود

قيام ‌بستن و الله اكبرم آنجاست‌

شكسته ‌بالی ‌ام اينجا شكست طاقت نيست‌

كرانه‌ای كه در آن خوب می ‌پرم‌، آنجاست‌

مگير خرده كه يك پا و يك عصا دارم‌

مگير خرده‌، كه آن پای ديگرم آنجاست‌

شكسته می ‌گذرم امشب از كنار شما

و شرمسارم از الطاف بی ‌شمار شما

من از سكوت شب سردتان خبر دارم‌

شهيد داده‌ام‌، از دردتان خبر دارم‌

تو هم به ‌سان من از يك ستاره سر ديدی

پدر نديدی و خاكستر پدر ديدی

تويی كه كوچهء غربت سپرده‌ای با من‌

و نعش سوخته بر شانه برده‌ای با من‌

تو زخم ديدی اگر تازيانه من خوردم‌

تو سنگ خوردی اگر آب و دانه من خوردم‌

اگرچه مزرع ما دانه‌های جو هم داشت‌

و چند بتهء مستوجب درو هم داشت‌

اگرچه تلخ شد آرامش هميشهء تان‌

اگرچه كودك من سنگ زد به شيشهء تان‌

اگرچه متهم جرم مستند بودم‌

اگرچه لايق سنگينی لحد بودم‌

دم سفر مپسنديد نااميد مرا

ولو دروغ‌، عزيزان‌! بحل كنيد مرا

تمام آنچه ندارم‌، نهاده خواهم ‌رفت‌

پياده آمده‌ بودم‌، پياده خواهم ‌رفت‌

به اين امام قسم‌، چيز ديگری نبرم‌

به‌جز غبار حرم‌، چيز ديگری نبرم‌

خدا زياد كند اجر دين و دنياتان‌

و مستجاب شود باقی دعاهاتان‌

هميشه قلك فرزندهايتان پر باد

و نان دشمنتان ـ هر كه هست ـ آجر باد

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تسبیح و فال حافظ و قندان نقره‌کار

فرهنگ انگلیسی و دیوان شهریار

مُهر امین و پستة خندان و زعفران‌

ـ بگذار تا حقوق بگیرم‌، بزرگوار!

این نامه‌ها به بال کبوتر نمی‌شود

باج و خراج بایدمان داد، بی‌شمار

گفتی که در اوایل اسفند می‌رسی‌

اسفند، ماه آخر سال است و اوج کار

اسفند نامه‌ای است که تمدید می‌شود

آری‌، اگر که یار شود بخت و روزگار

اسفند کودکی است که تعطیل می‌شود

از پشت میز می‌رود آخر به پشت دار

اسفند پسته‌ای است که مادر می‌آورد

تا بشکند به مزد و نشیند به انتظار

اسفند دختری است که آسوده می‌شود

از درد زندگی به مداوای انتحار

اسفند لوحه‌ای است که آماده می‌شود

بر قطعة صد و سی و شش‌، قبر شصت و چار

اسفند ناله می‌کند و دود می‌شود

در دفع چشم زخم بزرگان روزگار

گفتی قطار خرّم نوروز می‌رسد

نوروز را نداده کسی راه در قطار

نوروز، گرم کوره و نوروز پشت چرخ‌

نوروز مانده آن طرف سیم خاردار

پرسیده‌ای که «سال‌ِ فراروی‌، سال چیست‌؟

نومید بود باید از آن یا امیدوار؟»

وقتی که سال‌، سال کبوتر نمی‌شود

دیگر چه فرق می‌کند اسپ و پلنگ و مار؟

این خوشدلی بس است که سنجاق می‌شود

بر سررسید کهنة من برگی از بهار

تا شعر تازه‌ای بنویسم بر آن ورق‌

از ما همین دو بیت بماند به یادگار

 ----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

ما را نکشت برف و نسیم بهار کُشت‌

این کِشت‌ِ تشنه را نفس‌ِ جویبار کُشت‌

گفتند، صد کنایه شنود و هنوز هست‌

باری به شانة همه بود و هنوز هست‌

گفتند، با خروش و هیاهو نمی‌رود

تا جان نمی‌رسد به لب او، نمی‌رود

درمان او نشد به نمکدان و کفش هم‌

حتّی به تازیانه و داغ و درفش هم‌ 

q 

 مردم‌! فدای نان شدن از ما کسی ندید

سربارِ این و آن شدن از ما کسی ندید

این حلق‌، همصدای خودش بود و باز هست‌

این تن به روی پای خودش بود و باز هست‌

مردم‌! امید مادری از دایه کس نداشت‌

چشمی به باغ‌ِ خانة همسایه کس نداشت‌

گفتم دوباره آب دهم باغ و کشت را

با سال تازه‌، تازه کنم سرنوشت را

گفتم همین بس است که یاران به روی من‌

وا می‌کنند پنجره‌های بهشت را

گفتم همین بس است که دیگر نمی‌نهم‌

بر روی سنگ‌ِ خانة همسایه خشت را

گفتم همین بس است که وا می‌کنم به فخر

صندوق کهنه‌ای که پدر بست و هِشت‌، را

دیگر نمی‌کنند دهانهای بی‌دریغ‌

با حرف‌ِ بد تلافی اعمال زشت را

این کشت‌ِ بیش و آفت کم نیز مالشان‌

قفلی که بسته‌ام به حرم نیز مالشان‌

آسوده با تمام زمین زندگی کنند

کمتر شویم و بهتر از این زندگی کنند

امّا نکشت برف و نسیم بهار کُشت‌

این کشت‌ِ تشنه را نفس‌ِ جویبار کُشت‌

ما را نسوخت آتش و آتش‌بیار سوخت‌

آواره‌گرد بادیه را سایه‌سار سوخت‌

هر میوه‌ای که دست رساندیم‌، چوب شد

هر چشمه‌ای که قسمت ما شد، رسوب شد

در باز کرده وحشت‌ِ دیوار دیده‌، من‌

از کربلا گذشته و افشار دیده‌، من‌

از تکدرخت‌های بیابان پیاده‌تر

با این وجود، از همگان ایستاده‌تر

q 

این قوم را جنازه به پیراهن است و بس‌

تنها سر بریده به روی تن است و بس‌

مثل درختهای نجیبی که سهمشان‌

از سایه‌سار باغ‌، تبرخوردن است و بس‌

هرچند قدر بودن خود میوه می‌دهند،

گفتند، راه چارةشان کندن است و بس‌

این مردمان که‌اند که در شام خانه‌شان‌

تنها اجاق دربه‌دری روشن است و بس‌؟

ایمانشان فروختة نان کس مباد

اینان که نان سفرةشان آهن است و بس‌

q 

گفتند صد کنایه شنود و هنوز هست‌

باری به شانة همه بود و هنوز هست‌

گفتند ماندگار حضوری دوباره شد

مستوجب مراحل بعد از اشاره شد

... شب بود، برف کوچه به خونابه رنگ خورد

دیگر غریبه سیب ندزدیده سنگ خورد

دیگر به شهرِ آینه آهن رواج شد

پای شکسته‌ام به بریدن علاج شد

گفتم کمی تأمل‌... و سنگ استخوان شکست‌

گفتم «خدا» و «حافظ» آن در دهان شکست‌

q 

دیگر زبان‌ِ شکر به شکوا گشوده شد

تیغم به پارة جگرم آزموده شد

نیمی به بی‌زبانی و نیمی به کین گذشت‌

آری‌، بهار فرصت ما این‌چنین گذشت‌

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

اینجا در این تلاقی خونها و شیشه‌ها

شبها بد بلندترند از همیشه‌ها

شبها بد بلندترند از همیشه‌ها

تا آب این درخت بخشکد به ریشه‌ها

 امشب بدون جامه بخوابی بلندتر

بر روی روزنامه بخوابی بلندتر

دار و صلیب و قبر ببینی زیادتر

خواب پلنگ و ببر ببینی زیادتر

وقتی شب از همیشه شود جانگدازتر

خون شما به شیشه شود جانگدازتر

q

یلدا حریف این‌همه سختی شود مگر

سیبی که می‌خورید درختی شود مگر

مستوجب عطای بخیلان شوی شبی‌

منظور وعده‌های وکیلان شوی شبی‌:

«من آمدم ترانه بیارم برایتان‌

آجیل و هندوانه بیارم برایتان‌

روزانتان همیشه به جوزا بدل شود

شبهایتان همیشه به یلدا بدل شود

آن قصر زرنگار، پس از کوه و جنگل است‌

سختی همیشه در صد و سی سال اول است‌

دیگر کلید بخت به جیب تو می‌شود

یعنی خوراک برّه نصیب تو می‌شود

ما هندوانه هر شب دی پوست می‌کنیم‌

آن را نثار خوب‌ترین دوست می‌کنیم‌»

q

کوچک زیاد بوده‌ای‌، اینک بزرگ شو

این پوست را رها کن و ای برّه‌! گرگ شو

سال دگر به سیب زمینی بسنده کن‌

مردان سیب‌خور را چون سیب رنده کن‌

امسال اگر بریده نان می‌خوریم ما،

سال دگر خوراک شبان می‌خوریم ما

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تو را از شیشه می‌سازد، مرا از چوب می‌سازد

خدا کارش درست است‌، این و آن را خوب می‌سازد

تو را از سنگ می‌آرد برون‌، از قلب کوهستان‌

مرا از بیدِ خشکی در کنار جوب می‌سازد

در آتش می‌گدازد، تا تو را رنگی دگر بخشد

به سوهان می‌تراشد تا مرا مطلوب می‌سازد

تو را جامی که از شیر و عسل پُر کرده‌اش دهقان‌

مرا بر روی خرمن برده خرمنکوب می‌سازد

تو را گلدان رنگینی که با یک لمس می‌افتد

مرا ـ گرد سرت می‌چرخم و ـ  جاروب می‌سازد

تو از من می‌گریزی باز هم تا مصر رؤیاها

مرا گرگی کنار خانة یعقوب می‌سازد

مرا سر می‌دهد تا دشتهای آتش و آهن‌

و آخر در مصاف غمزه‌ای مغلوب می‌سازد

q

خدا در کار و بارش حکمتی دارد که پی در پی‌

یکی را شیشه می‌سازد، یکی را چوب می‌سازد

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

هلا، هلا! به کجا می‌روید؟ برگردید

قدم نهید به میدان‌، اگر، نه‌نامردید

کجا روید چنین سرفکنده و خاموش‌؟

کجا روید چنین نیمه‌جان و نعش‌به‌دوش‌؟

کجا روید چنین خسته و عرق‌ریزان‌؟

کجا روید چنین از رکاب‌آویزان‌؟

در این مقابله با خشمهای سنگ‌به‌دست‌،

چه شد مگر که نماندست‌تان تفنگ به دست‌؟

کدام صخره مگر پایمالتان کرده‌است‌؟

کدام صاعقه آیا زغالتان کرده‌است‌؟

ز دست‌، بیرقتان را کدام طوفان برد؟

ز دشت‌، خیمةتان را کدام آتش خورد؟

عذاب راه ندانسته و رکاب زدید

حساب موج نکردید و تن به آب زدید

ندیده رنج صحاری و رهسپار شدید

نخوانده رمز سواری‌، چرا سوار شدید؟

هزار صخره در این کوه پای می‌شکند

هزار درّه در این ره سوار می‌فِکَند

هزار باد از این دشت خاک می‌روبد

هزار سیل در این عرصه پای می‌کوبد

هزار رهرو گستاخ‌، خاک خورد اینجا

هزار قافله از درد جان‌سپرد اینجا

هزار جمجمه اینجا نشسته بر خاک است‌

که یادگارِ ز ره‌ماندگان بیباک است‌

q

هلا، هلا! به کجا می‌روید؟ برگردید

قدم نهید به میدان‌، اگر، نه‌نامردید

قدم نهید، قدم‌، گر به پای ماندستید

برآورید نفس‌، گر هنوز هم هستید

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

از فضایی سیاه می‌آیم‌

همره اشک و آه می‌آیم‌

غم لگدمال کرده‌است مرا

ناله دنبال کرده‌است مرا

دل‌ِ غربت‌کشیده‌ای دارم‌

پای‌ِ هرسودویده‌ای دارم‌

ضربة تازیانه بر دوشم‌

کرده چون اشک‌، خانه‌بردوشم‌

زیر بار کنایه‌ها بودیم‌

تحت تعقیب سایه‌ها بودیم‌

سایه‌ها باز همچنان پستند

با هیولای مرگ همدستند

ابرهای سیه فراوانند

چهره‌های گرفته را مانند

حرمت آفتاب رفته به باد

قحطی نور می‌کند بیداد

سنگها چون همیشه خاموش‌اند

بادها باز حلقه‌درگوش‌اند

آب در چشمه‌ها اسیر شده‌

پیک‌ِ نوروز دستگیر شده‌

آسمان زیر سلطة شام است‌

باز هم آفتاب گمنام است‌

سینه‌ها از نشاط محروم‌اند

آرزوها به مرگ محکوم‌اند

ناله‌ها نارسا و تنهایند

گویی از قعر چاه می‌آیند

صحبت از دشنه‌های شبگرد است‌

صحبت از امتداد یک درد است‌

فصل‌، فصل کشندة زخم است‌

خنده گر هست‌، خندة زخم است‌

هرچه برباد می‌شود، برگی است‌

هرچه بر شانه می‌رود، مرگی است‌

هرچه خاکستر است‌، تن بوده‌

هرچه سرخ است‌، پیرهن بوده‌

از مه‌آلود راه می‌آیم‌

همره اشک و آه می‌آیم‌

غم لگدمال کرده‌است مرا

ناله دنبال کرده‌است مرا

دردهای نهفته‌ای دارم‌

حرفهای نگفته‌ای دارم‌

سینة تنگ می‌شود هر سال‌

مدفن دسته‌جمعی آمال‌

امشب از درد و داغ می‌میرم‌

کشورم را سراغ می‌گیرم‌

کشور ابرهای بی‌باران‌

کشور قبرهای بی‌عنوان‌

کشور سقفهای بی‌دیوار

کشور ازدحام سنگ مزار

کشور دود، کشور باروت‌

کشور مرگهای بی‌تابوت‌

کشور کوههای پابرجا

کشور دشتهای توفان‌زا

کشور گردباد، کشور جنگ‌

مهد خورشید، زادگاه تفنگ‌

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

موسی به دین خویش‌، عیسی به دین خویش‌

ماییم و صلح کل در سرزمین خویش‌

همسایگان خوب‌! قربان دست‌تان‌!

ما را رها کنید با مهر و کین خویش‌

ما با همین خوشیم‌، گیرم که جملگی‌

داریم دست کج در آستین خویش‌

ای دوست‌! عیب من چندان بزرگ نیست‌

آن‌قدرها مبین در ذرّه‌بین خویش‌

دیگر چه لازم است با خنجرش زنی‌

هر کس که ترش کرد سویت جبین خویش‌

خواهی علف بکار، خواهی طلا بیاب‌

وقتی نشسته‌ای روی زمین خویش‌

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

آیا شود بهار که لبخندمان زند؟

از ما گذشت‌، جانب فرزندمان زند

آیا شود که بَرْش‌زن پیر دوره‌گرد

مانند کاسه‌های کهن بندمان زند

ما شاخه‌های سرکش سیبیم‌، عین هم‌

یک باغبان بیاید و پیوندمان زند

مشت جهان و اهل جهان باز باز شد

دیگر کسی نمانده که ترفندمان زند

نانی به آشکار به انبان‌ما نهد

زهری نهان به کاسة گُلقندمان زند

ما نشکنیم اگرچه دگرباره گردباد

بردارد و به کوه دماوندمان زند

روئین‌تنیم‌، اگرچه تهمتن به مکر زال‌

تیر دوسر به ساحل هلمندمان زند

سر می‌دهیم زمزمه‌های یگانه را

حتّی اگر زمانه دهان‌بندمان زند

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

وقت است تا دوباره بچسپند چون کنه‌

لت‌خوردگان پهنة میدان بر این تنه‌

دست شکسته‌شان به گدایی دراز شد

زان‌پس که رفت از کف این قوم‌، گردنه‌

اینان به‌رنگ بودنه‌بازان‌ِ باخته‌

ما خلق‌ِ بی‌نصیب‌، به کردار بودنه‌

بازی تمام گشته و بازیگران آن‌

هریک پناه برده به دامان یک ننه‌

بازی تمام گشته‌، ولی ما نشسته‌ایم‌

در انتظار خُردشدن زیر منگنه‌

یعنی به جرم روشن آهنگران بلخ‌

بر دار گشته مسگر بازار میمنه‌

چشم سپید ماست به صبحی که بردمد

آن‌سان که هست دیدة بندی به روزنه‌

زین‌سوی متّهم به گدایی و لودگی‌

زان‌سوی نامزد به دروغ و مداهنه‌

امّا در این معامله در حیرتم که ما

از روغن که ساخته‌ایم آش و اشکنه‌

نی رخت حلّه داشته‌ایم و نه فرش خز

نی قصر زرنگار و نه ایوان آینه‌

در مطبخ هزار کس آتش نهاده‌ایم‌

تا وارسد به سفرة ما نان و گندنه‌

این پلکان مرمر و صحن رخام نیست‌

این استخوان ماست به هر کوی و پرکنه‌

نفرینی زمینیم‌، پس بی‌سبب نبود

هم‌وزن با فراعنه آمد افاغنه‌

از اسپ هرکه افتد، افتد ز اصل نیز

از قلّه هرکه غلتد، غلتد به دامنه‌

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

عاقبت زنجیر ما را چون کلاف‌

بافت محکم این عمو زنجیرباف‌

بافت محکم این عمو زنجیرباف‌

بعد از آن افکند پشت کوه قاف‌

q

برّه‌ها! فکری برای خود کنید

چون شبان و گرگ کردند ائتلاف‌

اینک این ماییم‌; نعشی نیمه‌جان‌

کرکسان گرد سر ما در طواف‌

ما ضعیفان تا چه مُرداری کنیم‌

پهلوانان را که اینجا رفت ناف‌

آن یکی صد فخر دارد بر کلاه‌

گرچه بی شلوار شد روز مصاف‌

آن یکی دیگر به آواز بلند

حرف حق را گفت‌، امّا در لحاف‌

آن یکی دیگر به صد مردانگی‌

می‌کند تا صبح‌، عین و شین و قاف‌

آن دگر مانده است تا روشن شود

فرق آب مطلق و آب مضاف‌

کارگاه آسمان تعطیل باد

تا که برگردد جناب از اعتکاف‌

الغرض مثل برنج تازه‌دم‌

در چلوصاف کسان گشتیم صاف‌

جهد مردان عمل کاری نکرد

مرحبا بر همّت مردان لاف‌

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

دخترم‌! مکن بازی‌، بازی اشکنک دارد
بازی اشکنک دارد، سرشکستنک دارد
هم به زور خود برخیز، هم به پای خود بشتاب‌
رهروش نمی‌گویند هرکه روروک دارد
از لباس جانت هم یک نفس مشو غافل‌
این لباس تو زنجیر، آن یکی سگک دارد
گفته‌ای چرا زهرا تا سحر نمی‌خوابد
این گناه زهرا نیست‌، بسترش خسک دارد
گفته‌ای چرا قربان پابرهنه می‌گردد
کفش نو اگر دارد، اجمل و اَثَک دارد
آری‌، از درشت و ریز هر که را دهد سهمی‌
آسمان دغلکار است‌، آسمان الک دارد
آب ما و این مردم رهسپار یک جو نیست‌
آن یکی شکر دارد، این یکی نمک دارد
خانه‌شان مرو هرگز، خانه‌شان پُر از لولوست‌
نانشان مخور هرگز، نانشان کپک دارد